
اوایل کار شورا قصد کردم بنویسم جداگانه خاطرات این یکسال مسءولیت را یادداشت کنم پشت گوش انداختم... آن روزها خیلی هم خبری نبود... شاید از این شنبه نوشتم... داغونم... خیلی داغون... چه همه چیزم داره باهم جور میشه! فقط یک شانس آوردم، وگرنه نابود شده بودم... شاید این یک روز اندازه یک ماه اذیت شدم... همه ی این ها یک طرف، این تاکسی ترمینال هم یک طرف... نمی دونستم به روز پر مکافات خودم فکر کنم یا به حرف های راننده با دخترش! ای خدا... فقط نوشتم بلکه یکم راحت شم... ...
ادامه مطلب