
نمی دونم چمه! حال و روزم خوش نیست! چه بگویم... لال شدم! امان از دل... یه اتفاقی افتاده، فکرم را بد مشغول کرده... چرا؟ نمی دونم! همزاد پنداری میکنم......
ادامه مطلب
مادر از من میپرسم: بالاخره این دانشگاه تمام شد؟ و من از پاسخ در میمانم! :| شاید آخرین امتحان بود...! دل نوشته های پیام نوری را میگذارم برای وقتش!...
ادامه مطلب
یه حرفایی رو نمیشه گفت؛ کاش میشد! هر جایی هم همه چیز رو نمیشه نوشت، کاش میشد! یه کارهایی رو نمیشه کرد، کاش میشد! و کلی کاش میشد دیگه؛ که کاش میشد! بلکه یه حالی ازمون عضو میشد... ...
ادامه مطلب
کسی باید باشد که بشنود که بنشیند و بشنود گوش سپارد به کلام تو اما دریغ! کاش کسی بود کاش کمکی بود، فریادرسی بود!...
ادامه مطلب
باور کردنی نیست، 95 هم تمام شد! من هر از گاهی، بر بلندای روزهایی از سال، نظاره گر روزهای رفته و باقیمانده آن می شوم، در امتداد افق! دوره می کنم آن ها، تصور از سال در ایام عید، دنباله سال از پایان اردیبشهت، نگاه به شش ماه ی دوم از روزهای گرم مرداد در یزد، توقف در ایستگاه شانزده آذر و آخری هم بهمن! و ...
ادامه مطلب
چقدر حرف دارم برای گفتن! و چقدر حرف ماند برای ابد! مطمئنا این پست در روز های آینده تکمیل خواهد شد... علی الحساب؛ قربون حکمت خدا برم، شکرت که هرچی ما نامردی می کنیم، مردونگی رو در حق بنده هاش تموم میکنه، شکر که اینقدر خوبی... از جمکران تا حرم علی بن مهزیار چند ماهی فاصله گذشت تا شاید چند سالی حل شود در ذهنم! آه! چقدر حرف دارم! که اگر شروع کنم، حالا حالاها باید بنویسم! که بگویم: آنچه باید می کردم، انجام دادم؛ آنچه باید می گفتم، گفتم؛ و کار نکرده باقی نگذاشتم! دانستنش برای عموم، شاید در نظر اول خوب نباشد، اما خیلی هم بد نیست، اگر بفهمند چه ها که نکردم تا...! آه! چقدر حرف دارم!! و چقدر اندوه از چند ماهی که این همه درگیری های ذهنی بی حاصل، مانع انجام وظایفم شد! برای وظیفه و مسئولیتی که حکمتش حالا...
ادامه مطلب