و چقدر حرف ماند برای ابد!
مطمئنا این پست در روز های آینده تکمیل خواهد شد...
علی الحساب؛
قربون حکمت خدا برم،
شکرت که هرچی ما نامردی می کنیم،
مردونگی رو در حق بنده هاش تموم میکنه،
شکر که اینقدر خوبی...
از جمکران تا حرم علی بن مهزیار
چند ماهی فاصله گذشت
تا شاید چند سالی حل شود در ذهنم!
آه! چقدر حرف دارم!
که اگر شروع کنم، حالا حالاها باید بنویسم!
که بگویم: آنچه باید می کردم، انجام دادم؛
آنچه باید می گفتم، گفتم؛
و کار نکرده باقی نگذاشتم!
دانستنش برای عموم، شاید در نظر اول خوب نباشد،
اما خیلی هم بد نیست، اگر بفهمند چه ها که نکردم تا...!
آه! چقدر حرف دارم!!
و چقدر اندوه از چند ماهی که این همه درگیری های ذهنی بی حاصل،
مانع انجام وظایفم شد!
برای وظیفه و مسئولیتی که حکمتش حالا روشن شد،
تا دیگر بار اثبات کند، چیزی که نه به دار و است نه به بار است... !
بله! حداقل اینجا را نمی اندازم تقصیر قسمت، که فلان و بهمان!
نه ! اینجا که عاقلانه رفتم نتیجه بهتر گرفتم؛
تا آنجا که عاشقانه...!
اصلا انگار دنیا، دنیای عقلانیت محض است
و من از این همه عقلانیت بدون عشق بیزار!
می بینی چقدر حرف هست؟
شاید این طولانی ترین حرف های نا گفته و ناپخته ام شود!
آه! چقدر حرف...
همین جا ها زیاد نوشتم که چقدر از ترحم بیزارم
که ترحم یادآور تلخ ترین خاطرات نوجوانی ام است
خاطراتی که از همین روزها، ده-یازده سال پیش رقم خورد.
آنگاه منتظر بودی تماس بگیرم و ترحم بشنوم؟!
آخر نگفتی این رسم جوانمردی نیست؟ نگفتی برای آن همه تلاش...
شاید حکمت آن استخاره [... دقیقه نودی] همین جا حالا خودنمایی کند!
تو گرفتی اما انگار همه حرف هایش برای من بود:
که ببین! ببین آب و آتش برای چه! برای که! ببین!
چشمان بسته ات را باز کن و زل بزن! خوب نگاه کن!
اینجا ذره ای مهر نیست! وفا نیست! علاقه نیست!
و آنجا که علاقه نباشد، نباید لحظه ای درنگ کرد!
علاقه آغاز همه دردسرهای بزرگ زندگی است!
علاقه است که تحمل می آورد!
و تحمل است که زندگی را ممکن می سازد!
آری! همه از علاقه است که اگر باشد،
دختر شینایی می سازد بیا و ببین
و اگر نباشد... بیا! ببین!
آه! چقدر حرف گفتم و چقدر حرف دارم هنوز!
تمام شد، چقدر ساده! چقدر بی سلیقه! چقدر باتوقع!
اگر روزهای پیش بود هنوز می گفتم این توقع هم خود نشانه است!
اما توقع بدون علاقه، تصور گزافی بیش نیست!
چه خوب که تمام... که تمام شد؛
شنیدن بعضی حرف و دیدن و دم نزدن از بعضی رفتارها
مرا هم کم کم به همین نگاه رساند...
آخر لامذهب یک ذره غرور برای خودت نگه دار!
این همه تمنا...ارزش...بگذریم...
آه!چقدر حرف دارم!
چقدر حرف از چقدر خاطره!
برای آدم خاطره بازی مثل من،
می شود چقدر سم ... چقدر خاطره!
چقدر عذاب! چقدر خاطره!
چقدر تجربه! چقدر خاطره!
آخرش که چه؟ برای چه؟ برای هیچ؟
برای خاطره؟!
ادامه دارد...
شاید اسم پست تغییر کرد!
شاید آخرین حرف نپخته ام باشد...
* در این همهمه تنهایی دستم به نوشتن نمی رود؛
امروز تلخ ترین روز دنیاست... حتی با وجود گذشت بیش از 10 سال! 8/25
خیلی فکر کردم،
خیلی حساب و کتاب...
خیلی حرف آماده!
ولی
بعضی حرفای دوستان در نظرات،
نظرم را تغییر داد.
به پایان آمد این قصه...
یاد قبلتر ها بخیر، اخر هر پست می نوشتم:
همین!
برچسب: تمام شد به انگلیسی,تمام شد و رفت,تمام شد الفاتحه مع الصلوات,
نویسنده: یاسین رحیمی