خرید بک لینک
می نوسیم،

شاید نوشتن افکار مشوش این روزها

و لحظه های کم طاقت این ساعات را

اندکی قابل تحمل تر کند...

این کلمات را که می نویسم،

دلم می خواهد از تهران فرار کنم!

می نویسم، شاید نوشتن،

بعد از کوهپیمایی و قدم زدن در خیابان ها،

بعد از صحبت با خانواده،

بعد از خواندن شعر و داستان،

و حتی بعد از دیدن فیلم های خاطر انگیز قدمی،

اندکی رهایم کند از این دل آشوبه ها...

ما هر چه می کشیم

از همین ایمان نصفه و نیمه مان است،

وگرنه نباید سر دو سه مسئله مهم

ولی نه چندان بزرگ اینچنین بهم بریزیم...

کاش زیارتی نصیبمان می شد...

همه چیز بهم ریخته است!

***

یک کوهپیمایی چند ساعته،

آن هم شبانه در کولکچال،

کنار هم سختی ها و دردهای عضلانی!،

شادی و نشاط زایدالوصفی را رقم می زند،

که بخاطر آن هم که شده،

دوباره حاضر به رفتنی...

***

ذوقی چنان ندارد...

بی دوست زندگانی!

برچسب: نویسنده: یاسین رحیمی تاريخ: پنجشنبه 18 شهريور 1395 ساعت: 2:09

صفحه بندی