خرید بک لینک
یکی از ایام سال قمری که عمدتا خوب بیاد می مونه اتفاقاتش،

همین تولد قمر بنی هاشم هست...

امسال و این چند روز از عبدالرزاق رد نشدم

ولی حتما یه کاری کردند برای میلاد! یه چیزی ساختند!

یاد سال پیش؛ همچین موقعی قم و جمکران!

الانی که دارم می نوسم قم بودیم فکر می کنم!

چه روزهایی بود... نه فقط برای من!

شاید برای مرد بارانی پوش بیشتر!!

یادم نرفته عکس اون عروسک راننده رو تلگرام براش فرستادیم!

جاش خیلی خالی بود!

سال قبلش باهم پونه زار رفتیم... چه اردویی شد!

وای خدایا دوباره خاطره بازی!!!

سرمای استخوان سوز زمستان ۹۰؛ پیاده راه ورودی دانشگاه؛ سلام!

حرف از قرار ملاقات ساده ای است اما نه مثل همه قرارها!

مطلعی بود بر آغاز برهه ای دیگر از زندگی!

این اولین ملاقات حضوری من و او بود...

بارانی بلند آبی و کلاه مخصوصش در دانشگاه نشان بود!

صورتش که به قول دکتر جلالی، تداعی کننده رزمندگان دفاع مقدس بود!

لب تاپ قرمزش با آن نظم خاص دسکتاپ که صندوقچه اسرار انجمن بود!

و نرم افزار حسابداری که حساب دخل و خرجش را داشت!!

نمی دانم چه شد که چرخ گردون مارو برد به این سمت و سو! سمت یک رفیق ناب!

یک سال هم شورایی! با محمد و محمد حسین!

بنده خدا دبیر سیاسی داشت مثلا! ولی جلسات شورای خوبی داشتیم :)

در تمام سال های دوران دانشجو برادر بزرگتری که همیشه کنارم بود...

البته تا قبل از ازدواج ;)

حالا نه اینکه نباشد، هنوز هست کمی کمتر! طبیعی ست!

رفیق روزهای سخت و آسان!

رفیقی که در این چند سال رفاقت به اندازه دوران دانشجویی،

شاید سابقه دعوا نداشته باشیم، شاید هم یکبار،

صدای مان کمی بلند شد، سر کارهای انجمن!

تقصیر من بود... مرد بارانی پوش همیشه سنگ صبور بود!

دست خودم نبود، چندروز پیش رنو که دیدم

یاد رنو خاکستری افتادم که این اواخر آپشن های جدیدی داشت!

همه ماشین ها سقف را برمی دارند، اخوی ما کف را برداشت! :)

قبل از موتور ما، حکم وانت انجمن را داشت!

عرفه اولی که برگزار کردیم یادت هست؟!

چه روزهایی گذشت...

سال گذشته همین حوالی بود که همه زورش را زد کسی قبلش نفهمد!

غافل از اینکه ما هر کار می تونستیم برایش کردیم، حتی شله زرد!

چقدر خبر اون استخاره خوشحال کننده بود...

سال پیش نوشتم ته دلم قرص بود که دوباره در و تخته باهم جور شدند!

هر جور فکر می کردی حیف بود نشود!

خدا ما را بابت همه چیز هایی که باید می گفتیم و نگفتیم ببخشد :)

حکایت اردیبهشت جذاب و پر خاطره سال پیش، ختم بخیری داشت،

که همین چند روز پیش جشنش برگزار شد!

احمدرضا، مرد بارانی پوش دانشگاه؛ اخوی عزیز ما زندگی مشترکش را آغاز کرد،

و ان شالله همراه با خواهر بزرگوارمان عاقبت بخیر شوند... زندگی عاشقانه و پر از گل های بهشتی!

+ باید چند روز زودتر منتشر میشد؛ ببخشید! و نشد آن چیزی که باید میشد، ذهنم درگیر بود.
+ برای من فرقی نکرده! خواهر و برادر بزرگ مایید...
+یه قسمتی از خاطرات رو هم نمیشه اینجا نوشت مثل طبقه پایین! یه قسمت هایی رو عمدا ننوشتم!
+ کاری از دستم بر نیومد! فقط به خود جشن رسیدم ولی سعی کردم مثل عروسی محمد، شب بیادماندنی برایش بسازیم...
+ واقعا فیلم ها رو پخش کنند چی میشه؟! من به شورا عمومی نرسیده عزل میشم!
+ خانواده انجمن داره بزرگ میشه! کاش پیوند بین بچه های مستحکم بشه و این ارتباط هرچند اندک حفظ بشه...
+ یکی دیگه از رفقای انجمنی هم روز مبعث متاهل شد خدا روشکر! ان شالله این برادر ما هم عاقبت بخیر بشه...

+ این اردیبهشت عجیب برای این اخویی های ما خاطره شده! امشب زنگ زدم جفت پای سینک ظرفشویی!
+ معلومه یه حرفایی از امشب رو خوردم و ننوشتم...؟

این، شاید آخرین اردیبشهت ماه دانشجوییه

و شاید آخرین اردیبشهت ماه پیام نوری!

فکرشم تلخه!

خدایا شکرت!


برچسب: نویسنده: یاسین رحیمی تاريخ: شنبه 20 خرداد 1396 ساعت: 19:37

صفحه بندی