خرید بک لینک
دو ماهه که ننوشتم! دو ماه!

انگار داره این وبم به خاطره ها اضافه میشه!

دنیایی حرف ناگفته ماند پشت لب ها و به کیبورد نیامد، هر بار به یک دلیل!

مدام پشت گوش انداختم، ننوشتم، سرم را با توئیتر گرم کردم

آنجا، نمی دانم چرا، ولی مجبورم رسمی بنویسم! جدی بنویسم!

دروغ چرا! خوب نیست اوضاع و احوالمان...

تابستان هر چه نزدیک تر آمد برای ما سرد تر شد!

صبح را به شب میرسانیم و شب را به صبح!

روز از پس روز و روزمرگی لقمه هر روزمان!

گرچه اینجا همیشه راحت تر و بی دغدغه تر نوشتم،

اما هنوز خیلی حرف ها را باید خورد!

اندک شعور تشکیلاتیمان این را می گوید...

حالا که دست به کیبورد شدیم اندکی از آنچه گذشت دوماه اخیر بنویسم،

شاید حال ما هم بهتر شد...

* انتخابات 96
گذشته ها گذشته! چه گویم که ناگفتنش بهتر است! که هرچه با ما کرد آشنا کرد...

برای ما زیباترین تجربه اش، مناظره دانشگاه فنی کرمانشاه بود... انصافا چسبید! حرفای مانده در گلو را گفتم. گرچه لذت و دل خوشی اش اندک زمانی به طول نکشید. گشت و گذار شب آخر تبلیغات در کرمانشان قهرمان هم خوب بود. مخصوصا جگرپر آخر دست!

جمع پای صندوق امسال هم جمع دلنشینی بود، علی رغم همه اختلاف سلیقه ها! اما نظارت تلخی شد!

* شورای هفتم انجمن
یه جمع جدید! یه عده بچه انقلابی پای کار و تازه کار! امیدهای آینده :)

انجمن دوباره پوست انداخت. یه شورای جدید روی کار اومد و اکثر بچه های قدیمی تر رفتند، گرچه سید هست و از این باب خیالم راحته. به نظرم جمع خوبی هم جمع شده، چه در بین آقایون، داداشام! چه بین خواهران. ان شالله بدون حاشیه بچسند به اصل کار. گرچه کم تجربه اند اما پر تلاشند، این از همین ابتدا مشخصه...

چشم نزده باشم خوبه! چقدر خوبه بچه های قدیمی دغدغه دارند هنوز اما یادمون نره، کمک هامون سهل کننده کار باشه نه سنگین کننده! اختیار دار شورای جدیده، زور نگیم یه وقت! اولم به خودم...!

* دیدار یار!

خدای استرس! لحظه به لحظه دلهره! اجرای خوب به لطف خدا؛ پوشش قوی رسانه ای!

سخت خوابم برد، هر وقت کم بخوابم بیشتر سوتی میدهم! روز دیدار حتی به انصراف به نفع رقیب(رفیق) هم فکر کردم، اما پیش رفتم. حمله تروریستی شد قوز بالا قوز! متن سال پیش را بیشتر دوست داشتم هرچند متن امسال هم علی رغم وقت کم، خوب بود، به کمک دوستان. لایه های امنیتی انقدر قوی شد که مجبور به زیارت آقا از دور شدیم! به تو از دور سلام! رَبِّ اشرَح لِي صَدرِي را مثل همیشه زمزمه کردم، پشت تریبون ایستادم، اجازه گرفتم! آقا که نگاه کردند دلم ریخت، استرسم ریخت، فشارم هم ریخت! محکم شروع کردم. وقفه ابتدای کار باعث آرامشم شد، لبخند رهبری را زیر چشم دنبال کردم، از حادثه گفتم و شعری خواندم و صلواتی گرفتم. تازه متن اصلی را شروع کردم، خودکار پشت خودکار و کاغذ پشت کاغذ و نگاه پشت نگاه! حساب زمان از دستم رفت. فکر کردم نهایتا 12 دقیقه شده، نگو 13 دقیقه 50 ثانیه زمان گرفتم!

از بعد دیدار، لبخندها و تشکرها قوت قلب بود، لطف بچه ها همیشه شامل حال ما بوده و هست. بیشترین پوشش رسانه ای تلویزیون هم به لطف آن چند خط اولی در مورد حادثه تروریستی نصیب اینجانب شد و فقط یک عکس از آن همه عکاس بیت :) خدا را شکر.

* ماه مبارک

فرصتی که دوباره از کف رفت! افطاری های بیادماندنی! پایان خوش و عید فطر!

از بعد دیدار، که ما را در تهران پیاده نمودند، دعوت ها تازه شروع شد. یکی دوباری دوستان، یکی دوباری خانواده و چندباری تشکیلاتی. همیشه افطاری های انجمن را دوست داشتم و دارم. هرچند امسال کم حاشیه هم نبودو هرچند نشد از همه بچه ها تقدیر کنیم. اما لوح ها را دوست داشتم؛ خیلی! همین هم شکر، بعد از چند سال شد. خلاصه که ماه رمضان 96 هم گذشت، بهتره بگویم گذراندیم، کم بهره و ضعیف... شاید ضعیف تر از گذشته.

حرف زیاده و مجال بیانش نیست. نیمه شب است و سکوت! نه، مازیار فلاحی هم داره زمزمه می کنه...

هنوز هم از بعد ماه مبارک ساعت خوابمان درست نشده...

این روزها، شاید بدترین روزهای چندسال اخیرند!شاید... بلاتکلیفی بلای جانمان شده، جرات را گرفتند از ما انگار! سرخودمان را گرم کردیم... حوصله نداریم، زود جوش می آوریم! دلم آرامش میخواهد! دلم چند روز، شاید چندماه بی دغدغگی می خواهد!دور از گوشی و تلگرام و... دلم این روزها چه چیزها میخواهد...

خدایا شکرت!


برچسب: نویسنده: یاسین رحیمی تاريخ: جمعه 23 تير 1396 ساعت: 10:07

صفحه بندی