خرید بک لینک

چند روزی اصفهان بودم

نفس کشیدم و زندگی کردم

هر بار برمیگردم تهران،

به خودم فحش میدم که چرا

تو ازاین نیلوبلاگ شهر بی در و پیکر موندگار شدم!

دانشگاه رفتم،

این هشتمین پاییزیه که دانشگاه میرم :)

دیگه صدا همه دراومده

حتی صدای خودم!

کاش تموم شه این ازلیسانس نیلوبلاگ ازکوفتی نیلوبلاگ!

دیگه انتخاب واحدش هم فیلم شده

مسئول برنامه ریزی رشته هم زبون درآورده!

چرا به اینا یاد نمیدن اول شماره دانشجویی طرف رو بپرسید

شاید سابقه اون دانشجو از توه کارمند بیشتر بود خب!

گفته بودم پاییز دانشگاه را دوست دارم؛

اون واسه وقتی بود که همین چندتا درخت وسطش

با کج سلیقگی مدیرانش قطع نشده بود!

اما هنوز غروب های اون فضا

آدم پرت می کنه به گذشته!

مثه الان، که یک ساعتیه پای سیستم غرق شدم...


*بعد.نوشت:

چند کلامی حرف مثلا جدی خوندم،

از یه آدم آشنا، که الان خیلی دور افتاده؛

حرف دارم باهاش اما این فاصلهها

و این تلاش در دوری

و متمایز بودن

آن آدم آشنا را غریبه کرد...

لکن چاره چیست؟

تقابل؟

نه این من، همیشه

به ویژه آنجا که عقلش رسیده

و جوگیر احساسش نشده،

با مصلحت عمل کرده...

فکر میکنم

ساده اندیشیدن همیشه خوب نیست،

و چه خوب که ما خدا نیستیم روی زمین!

برچسب: نویسنده: یاسین رحیمی تاريخ: جمعه 8 آذر 1398 ساعت: 6:46

صفحه بندی