در شرایط نه چندان ساده،
با لب تاپی بدون کیبورد فارسی،
این شعر مجیدتال را زمزمه می کنم و می نویسم:
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام!
مثل پریروز توی قطار تهران-قم ؛
که بعد مدت ها چشم انتظاری،
صدقه سر اردوی بچه های دانشگاه شاهد،
زائر کریمه اهل بیت شدیم...
دیشب همین حوالی،
جای شما خالی، جمکران بودم...
جمکران...
جمکران خلوت اش یک جور به دل می نشیند،
شلوغش یک جور...
عصرش یک جور و شبش یک جور...
مخصوصا اگر شب جمعه باشد
و فضا عطرآگین دعای کمیل...
جمکران...
جمکران...
پاک می کنم و دوباره می نویسم،
حرف به زبانم جاری نمی شود،
نمی دانم...
خب نوشتنش هم سخت است،
اصلا بماند برای بعد...
برای یک وقت بهتر!
شاید حضوری...
از این دل نوشته های دلی که بگذریم،
چه خاکی به سر کنم با نشست امسال!!!
حدود 20 روز فرصت، یک نشست به وسعت یک اتحادیه...
این هفته می رم یزد... خدا کنه همه چیز خوب پیش بره!
توکل به خدا!
خدایا، آخر این امرداد را هم به خیر خوشی
به پایان برسان!
بعد.نوشت!:
این زمزمه سید مجید بنی فاطمه رو نشنیده بودم... +
فوق العاده زیبا بود و با حال این روزهامان سازگار!
منو دریاب که حالم بدونه تو آشوبه
منو دریاب یه لحظه ام با تو که باشم خوبه
منو دریاب آقا با یادت آروم میشم
آخه هر جا باشم میدونم هستی پیشم...
یا امام رضا...
منم مثله کبوترا دل به آسمونه محبتت دادم...
یا امام رضا!
دلتنگتم!
همه دردادمو میدونی!
همه حرفامو میخونی!
چقدر مهربونی!
برچسب:
نویسنده: یاسین رحیمی