یه دنیا حرف نپخته

متن مرتبط با «اخراجی ها ۱» در سایت یه دنیا حرف نپخته نوشته شده است

روایت تازه از روزهای آخر این وبلاگ؟

  • نیلوبلاگ

    در ادامه این مطلب، مهم‌ترین اطلاعات منتشر شده درباره «روزهای آخر این وبلاگ؟» را همراه با جزئیات تکمیلی مطالعه خواهید کرد. در ادامه، تمامی اطلاعات موجود درباره این موضوع به صورت یکجا گردآوری شده است تا بتوانید بدون نیاز به مراجعه به منابع مختلف، جزئیات کامل را مطالعه کنید. قول و قرارمبا خودمتا آخر دانشجویی بودتعریفی که تو بیو هم نوشته بودمحالا جدی جدی داره تموم میشهفقط مونده یه پایان نامه که اگر جمع بشهداستان پر قصه دانشجویی ما هم تموم شده!چه روزهایی... چه شب هایی!ما خوابگاهی نبودیمولی شاید چند ب...

    ادامه مطلب
  • روزهای آخر این وبلاگ؟

  • نیلوبلاگ

    قول و قرارمبا خودمتا آخر دانشجویی بودتعریفیکه تو بیو هم نوشته بودمحالا جدی جدی داره تموم میشهفقط مونده یه پایان نامه که اگر جمع بشهداستان پر قصه دانشجویی ما هم تموم شده!چه روزهایی... چه شب هایی!ما خوابگاهی نبودیمولی شاید چند برابر خوابگاهی ها خاطره داریمشکر خدا که گذشتبا همه خوشیها و ناخوشیهاتشکیلات دانشجویی یه طعم دیگه دارهاعصاب خوردیاش، سردردهاش، دعواهاش، اصلا همه اشو کاش تموم نمیشد......

    ادامه مطلب
  • روز خبرنگارها!

  • نیلوبلاگ

    خیلی زودوارد فضای رسانه شدمآن زمان که اصلا فضابه شکل امروزی رسانهای نبود!دوران راهنمایی،خیلی ابتدایی و کودکانه و اتفاقیقدم به عرصه خبر گذاشتمگرچه از همان هنگامتا اکنون که پس از وقفهای،درمجموعهای ...

    ادامه مطلب
  • پیامنوریهای سرکوفت خورده

  • نیلوبلاگ

    ما پیامنوریهای همیشه سرکوفت خورده تاریخ!ما دوندههای بدون خط پایان!ما توانمندان دست بسته خستهناپذیر!ما هویتبخشان واژه بازدهی و راندمان!آری ما و این همه مایی که در پیامنور معنا شدکه باید برایش نوش...

    ادامه مطلب
  • و این روزهای آخر

  • نیلوبلاگ

    تا نگاه می کنی، وقت رفتن است......

    ادامه مطلب
  • آغاز چهاردهمین سال نبودنت!

  • نیلوبلاگ

    چه زود گذشت! سیزده کم عمری نیست... تو نیستی، اما بهانه‌ی همیشگی اشک‌هایمان هستی!...

    ادامه مطلب
  • حکایت روزهایی که به آهی گذشت!

  • نیلوبلاگ

    دو ماهه که ننوشتم! دو ماه! انگار داره این وبم به خاطره ها اضافه میشه!دنیایی حرف ناگفته ماند پشت لب ها و به کیبورد نیامد، هر بار به یک دلیل! مدام پشت گوش انداختم، ننوشتم، سرم را با توئیتر گرم کردم آنجا، نمی دانم چرا، ولی مجبورم رسمی بنویسم! جدی بنویسم! دروغ چرا! خوب نیست اوضاع و احوالمان... تابستان ه...

    ادامه مطلب
  • شب خاطره ها!

  • نیلوبلاگ

    یکی از ایام سال قمری که عمدتا خوب بیاد می مونه اتفاقاتش، همین تولد قمر بنی هاشم هست...امسال و این چند روز از عبدالرزاق رد نشدم ولی حتما یه کاری کردند برای میلاد! یه چیزی ساختند! یاد سال پیش؛ همچین موقعی قم و جمکران! الانی که دارم می نوسم قم بودیم فکر می کنم! چه روزهایی بود... نه فقط برای من! شاید بر...

    ادامه مطلب
  • اخراجی ها ۱

  • نیلوبلاگ

    تا حالا از این زاویه به اخراجی ها نگاه نکرده بودم! هشتک جبهه! و یه سری هشتک نانوشته... آن روزهای نخستین اکران واقعا کیف کرده بودیم! و انصافا در سینما جو جالبی به وجود می آورد... الان که دوباره دیدم نگاهم نسبت به آن روزها چقدر تغییر کرده... ...

    ادامه مطلب
  • هیهات!

  • نیلوبلاگ

    به اتفاق جمعی از رفقای مستقلی رونمایی هیهات رو شرکت کردیم؛ اثری 4 اپیزودی؛ که هر قدر رو به انتها می رفت زیباتر میشد! دو حکایت آخر واقعا زیبا بود... چقدر دلم برای کربلا تنگ شده. نمی تونستم تهران بند بشم تا امشب؛ می خواستم برگردم، با اینکه کلی کار نکرده مونده! ولی ... توکل به خدا! دستم به نوشتم هم نمی رفت ... وقتی حتی در پناهگاه کوچک افکار، در سینما هم، بر نداشتی دست از سرم! چه کنم......

    ادامه مطلب
  • دل آشوبه ها

  • نیلوبلاگ

    می نوسیم، شاید نوشتن افکار مشوش این روزها و لحظه های کم طاقت این ساعات را اندکی قابل تحمل تر کند... این کلمات را که می نویسم، دلم می خواهد از تهران فرار کنم! می نویسم، شاید نوشتن، بعد از کوهپیمایی و قدم زدن در خیابان ها، بعد از صحبت با خانواده، بعد از خواندن شعر و داستان، و حتی بعد از دیدن فیلم های خاطر انگیز قدمی، اندکی رهایم کند از این دل آشوبه ها... ما هر چه می کشیم از همین ایمان نصفه و نیمه مان است، وگرنه نباید سر دو سه مسئله مهم ولی نه چندان بزرگ اینچنین بهم بریزیم... کاش زیارتی نصیبمان می شد... همه چیز بهم ریخته است! *** یک کوهپیمایی چند ساعته، آن هم شبا...

    ادامه مطلب
  • باز از دوریت افتاده به کارم گره ها

  • نیلوبلاگ

    اندکی مانده به نقطه دو صفر مرزی، در شرایط نه چندان ساده، با لب تاپی بدون کیبورد فارسی، این شعر مجیدتال را زمزمه می کنم و می نویسم: باز هم زائرتان نیستم از دور سلام! مثل پریروز توی قطار تهران-قم ؛ که بعد مدت ها چشم انتظاری، صدقه سر اردوی بچه های دانشگاه شاهد، زائر کریمه اهل بیت شدیم... دیشب همین حوالی، جای شما خالی، جمکران بودم... جمکران... جمکران خلوت اش یک جور به دل می نشیند، شلوغش یک جور... عصرش یک جور و شبش یک جور... مخصوصا اگر شب جمعه باشد و فضا عطرآگین دعای کمیل... جمکران... جمکران... پاک می کنم و دوباره می نویسم، حرف به زبانم جاری نمی شود، نمی دانم... خب نوشت...

    ادامه مطلب
  • روزی برای چپ دست ها!

  • نیلوبلاگ

    خوشحالی یعنی؛ صبح از خواب بیدار شی، ایمیلت رو باز کنی و خبر زیارت نیابتی شب جمعه ات را بخوانی... انصافا دیروز این سید محمد دل ما خوب سوزاند! الحمدلله... اللهم ارزقنا... امروز را روز جهانی چپ دست ها خواندند! چپ دستی عالم جالبی دارد... از خاطرات نیمکت های سه نفره که بگذریم، تا همین سن هم در کار با قیچی و ابزار آلات دست راست ها کماکان دچار مشکلیم!!! یک هفته مانده به نشست! الحمدلله مشکل خاصی نیست؛ گرچه بعضی چیزها خیلی اذیت می کند! بحث های الکی بخاطر بی تجربگی و...! خیلی از میهمانان شنبه - یکشنبه جواب می دهند؛ تا خدا چه بخواهد......

    ادامه مطلب