
درین سرای بی کسی، کسی به در نمی زندبه دشتِ پُرملال ما پرنده پَر نمی زندیکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کُندکسی به کوچه سارِ شب درِ سحر نمی زندنشسته ام در انتظارِ این غبارِ بی سواردریغ کز شبی چنین سپیده س...
ادامه مطلب
یک سال دیگهاز این عمر گرانمایه گذشتدر این مدت آشناییما رو به چی شناختید؟توصیهای؟ حرفی؟ نکتهای؟پ.ن!: گذاشتم استوری؛اینجا هم گذاشتم شاید کسی خواست حرفی بزند....
ادامه مطلب
روزهای منو نوشتههای این وبلاگو روزهای تلخ و شیرین دانشگاهبا همین ترانههای بهنام صفوی عجین شده!اگر بگویم هر کدامشانمرا یاد روز ولحظه و خاطرهای میاندازندگزافه نگفتم...آن هنگام که حافظه چندانی روی گو...
ادامه مطلب
دو ماهه که ننوشتم! دو ماه! انگار داره این وبم به خاطره ها اضافه میشه!دنیایی حرف ناگفته ماند پشت لب ها و به کیبورد نیامد، هر بار به یک دلیل! مدام پشت گوش انداختم، ننوشتم، سرم را با توئیتر گرم کردم آنجا، نمی دانم چرا، ولی مجبورم رسمی بنویسم! جدی بنویسم! دروغ چرا! خوب نیست اوضاع و احوالمان... تابستان ه...
ادامه مطلب
سال های بعد عمره، این ایام رو برای خودم دهه پاکی اسم گذاشتم؛بیاد سفر ده روزه ای که پاکترین روزهای عمرم رو سپری کردم، آرام، سبک و نزدیک به او! شش سالی می گذرد، قبلم آن صفای و جلای روزهای نخست بعد سفر را ندارد، ایام گذشته و ما دوباره زنگار گرفته ایم، در این زمانه پر گناه و وسوسه آلود... من دلتنگ تماش...
ادامه مطلب
می نوسیم، شاید نوشتن افکار مشوش این روزها و لحظه های کم طاقت این ساعات را اندکی قابل تحمل تر کند... این کلمات را که می نویسم، دلم می خواهد از تهران فرار کنم! می نویسم، شاید نوشتن، بعد از کوهپیمایی و قدم زدن در خیابان ها، بعد از صحبت با خانواده، بعد از خواندن شعر و داستان، و حتی بعد از دیدن فیلم های خاطر انگیز قدمی، اندکی رهایم کند از این دل آشوبه ها... ما هر چه می کشیم از همین ایمان نصفه و نیمه مان است، وگرنه نباید سر دو سه مسئله مهم ولی نه چندان بزرگ اینچنین بهم بریزیم... کاش زیارتی نصیبمان می شد... همه چیز بهم ریخته است! *** یک کوهپیمایی چند ساعته، آن هم شبا...
ادامه مطلب
اندکی مانده به نقطه دو صفر مرزی، در شرایط نه چندان ساده، با لب تاپی بدون کیبورد فارسی، این شعر مجیدتال را زمزمه می کنم و می نویسم: باز هم زائرتان نیستم از دور سلام! مثل پریروز توی قطار تهران-قم ؛ که بعد مدت ها چشم انتظاری، صدقه سر اردوی بچه های دانشگاه شاهد، زائر کریمه اهل بیت شدیم... دیشب همین حوالی، جای شما خالی، جمکران بودم... جمکران... جمکران خلوت اش یک جور به دل می نشیند، شلوغش یک جور... عصرش یک جور و شبش یک جور... مخصوصا اگر شب جمعه باشد و فضا عطرآگین دعای کمیل... جمکران... جمکران... پاک می کنم و دوباره می نویسم، حرف به زبانم جاری نمی شود، نمی دانم... خب نوشت...
ادامه مطلب
حالم خوبه، البته بهتر بودم تا قبل از نشست پای تلگرام و... خسته ام، از جنس همان خستگی ها خواستنی و دلنشین جهاد اکبری! که دوست داری مدت ها همراهت باشد... حال، نشست هفدهم اتحادیه هم تمام شد! آن پنج شنبه هم رسید؛ همان که هفته پیش در پست آخر گفتم، اما نه آنچنان که باب میلم بود... من از سر تکلیف ایستادم! دعا بفرمایید......
ادامه مطلب
درست در دهه چهارم، بعد از گذشت سی و اندی سال از وقوع انقلاب، و شکل گیری نخستین حکومت شیعی اسلامی، کمی بعد از رحلت پیرجماران؛ عده ای سر دعوا بر استخوان های سفره انقلاب، چوب حراج زده اند به آبروی نظام و اسلام! که اگر از بیرون زل بزنی این اتفاقات این روزها، نه اسلام می بینی و نه اخلاق اسلامی و انسانیت و نه مصلحت اندیشی و... عده ای احمقانه در تلاشند، تا در میان بازی های سیاسی شان، پای همه پابرهنه گان انقلاب ببرند ودل همه دلدادگان به مملکت را خالی کنند از امید و خیال همه را راحت! خیال کردند با رو کردن و هشتگ کردن املاک نجومی، فیش های نجومی کمرنگ می شوند، آن نما...
ادامه مطلب